تبليغاتX
خیال سرد
یکشنبه شانزدهم تیر 1387 16:29
سلام

وبلاگ جدیدمه

از این  به بعد به این لینک برین

___زندون سرد___

 

 

نوشته شده توسط مازیار | موضوع: | لینک ثابت |
تحت هیچ شرایتی پنجشنبه نهم خرداد 1387 3:1
سلام

از این به بعد این وبلاگ آپ نمیشه

تحت هیچ شرایتی

اما نظراتونو میخونم

خوشحال میشم نظر بدین

یا علی

 

نوشته شده توسط مازیار | موضوع: | لینک ثابت |
یکشنبه پنجم خرداد 1387 0:4
این شعر مال تمام رویای منه

 

البته اگه بشه بهش گفت شعر

 

درد دل خودمه

 

نوشته شده توسط مازیار | موضوع: | لینک ثابت |
برگرد شنبه چهارم خرداد 1387 15:14

من به خاطر غروري كه داشتم به تو چيزي نگفتم

حاضر بودم به همه ثابت كنم دوستت دارم ولي به تو حرفي نزنم

مي دانستم دوستم داري بيشتر نه ولي كمترم نبود

به همين اميد خوش بودم تا يه روز تلخ

يه روز سياه فهميدم رفتي

ديگه كاري نمي تونستم بكنم جز اين كه بيام و بگم دوستت دارم

اما

وقتي امدم گفتي دير اومدي رفتم

گفتي منتظرم موندي نيامدم

گفتي به من ديگه هيچ حسي نداري

اما باور نمي كنم

چون از نگات خوندم هنوز من توي دل مهربونت يه جايي دارم

باورنم نمي كنم

چون خواستم برم نذاشتي

فهميدم كه يه ذره دوستم داري

با اين كه با من سرد رفتار مي كني

ولي

هنوز بهت مي گم دوستت دارم

فاصله و دوري چشمات خيلي زياد شده

 

بي نهايت تنهام اي كاش برگردي.....

نوشته شده توسط مازیار | موضوع: | لینک ثابت |
فاصله ها هیچ گاه حریف خاطره ها نیست شنبه چهارم خرداد 1387 15:9
گفتم از دل برود هر آنچه از دیده رود

گفت جانا زدلت خواهش بیجا داری

                             گفتم او را که نبینم چه کنم یاد از او

گفت در دل تو از او خاطره زیبا داری

                             گفتمش درد دلم را نتوان گفت به او

گفت از دل به دلش صد ره کوتاه داری

 

فاصله ها هیچ گاه حریف خاطره ها نیست

نوشته شده توسط مازیار | موضوع: | لینک ثابت |
انتهای هر نفس شنبه چهارم خرداد 1387 15:8

در انتهای هر نفس

در آیینه

دار و ندار خویش را مرور میکنم

این خاک تیره این زمین

پاپوش پای خسته ام

این سقف کوتاه آسمان

سرپوش چشم بسته ام

اما خدای دل

در انتهای این سفر

در آیینه به جز دو بیکرانه کران

به جز زمین و آسمان

چیزی نمانده است

گم گشته ام-کجا؟

ندیده ای مرا؟

نوشته شده توسط مازیار | موضوع: | لینک ثابت |
وتنها مردن شنبه چهارم خرداد 1387 15:6

وقتي كه ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم

وقتي كه ديگر رفت من به انتظارش نشستم

وقتي كه نمي توانست مرا دوست بدارد

من اورا دوست داشتم

وقتي او تمام كرد

من شروع كردم .....من اغازشدم

و چه سخت تنها زندگي كردن

وتنها مردن

نوشته شده توسط مازیار | موضوع: | لینک ثابت |
فکر نکن سرم شلوغه دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 5:16

اگه از تو ننوشتم ، فکر نکن سرم شلوغه
توی زندگی یه وقتا ، تنهایی رمز عبوره
اگه از چشمات گذشتم ، فکر نکن عاشق نبودم
مطمئن باش توی دنیا ، دل به تو سپرده بودم
خیلی سخته بگی میرم ، وقتی می خوای که بمونی
وقتی می خوای تو خیالت ، شعرای قشنگ بخونی
من گذشتم از تو اما ، تو همیشه بهترینی
مثل اشکی واسه چشمام ، موندگاری و صمیمی
من می خواستم تو خیالم ، ازتو تا ابد بخونم
تنها باشم بی حضورت ، رازچشماتو بدونم
من می خواستم واسه دردام ، تنهایی خونه بسازم
با نت های مهربونیت ، شعرای قشنگ بسازم
می دونستم وقتی میرم ، دیگه تا ابد غریبم
حتی واسه چشم خیست ، بی وفاترین فریبم
شاید امروز که سیاهی ،رخنه کرده تو وجودم
بدونم که راستی راستی ، روزی عاشق تو بودم

نوشته شده توسط مازیار | موضوع: | لینک ثابت |
تنهايی دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 5:15

تنهايی را دوست دارم

زيرا بی وفا نيست 

 تنهايی را دوست دارم

زيرا عشق دروغی در آن نيست

تنهايی را دوست دارم

 زيرا تجربه کردم

تنهايی را دوست دارم

زيرا خداوند هم تنهاست

 تنهايی را دوست دارم

زيرا....

در کلبه تنهايی هايم

در انتظار خواهم گريست

و انتظار کشيدنم را

پنهان خواهم کرد

نوشته شده توسط مازیار | موضوع: | لینک ثابت |
مردن در کنار تو دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 5:6
اینو تا آخرش بخونید خیلی قشنگه...

می دونی؟...

یه اتاق باشه گرمه گرم...روشن روشن...

تو باشی،من باشم... کف اتاق سنگ باشه،سنگ سفید...

تو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم

اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار..پاهاتو دراز کنی

منم آروم نشستم جلوت وبهت تکیه دادم...

با پاهات محکم منو گرفتی،دوتا دستاتم حلقه کردی...

بهت میگم چشماتو می بندی؟ میگی آره

بعد چشماتو می بندی.

بهت میگم برام قصه میگی تو گوشم؟ میگی آره.

بعد شروع می کنی آروم آروم تو گوشم قصه میگی...

یه عالمه قصه های طولانی و بلند که هیچوقت تموم نمی شه

می دونی؟

می خوام رگمو بزنم،رگ خودمو...مچ دست چپمو...یه حرکت سریع...

...یه ضربه عمیق...  بلدی که؟!

ولی توکه نمی دونی می خوام رگمو بزنم،تو چشماتو بستی،

نمی دونی که این تیغ رو ازجیبم درمیارم،نمی بینی که سریع می برم..

نمی بینی که خون فواره می زنه رو سنگهای سفید،

نمی بینی که دستم می لرزه ولبمو گاز می گیرم که نگم آخ

که تو چشاتو باز نکنیو منو نبینی

تو داری قصه می گی...

من شلوارک پامه،دستمو می ذارم رو زانوم..

خون میاد از دستم میریزه رو زانوم واز زانوم میریزه رو سنگها

قشنگه مسیر حرکتش...

حیف که چشمات بسته اس و نمیتونی ببینی

تو بغلم کردی... می بینی که سرد شدم،محکمتر بغلم می کنی که گرم بشم،

می بینی که نامنظم نفس می کشم،تو دلت میگی آخی دوباره نفست گرفت...

می بینی هرچی محکمتر بغلم می کنی سردتر می شم...

می بینی دیگه نفس نمی کشم...

چشماتو باز می کنیو می بینی...

...من مردم

می دونی؟

من می ترسیدم خودمو بکشم...از سرد شدن،از تنهایی مردن

از خون دیدن... وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم

مردن خوب بود،آروم آروم

گریه نکن دیگه...من که نیستم چشماتو ببوسم،بگم خوشگل شدی...

بعدش تو همونجوری وسط گریه هات بخندی .گریه نکن دلم می شکنه

دل روح نازکه... 

نوشته شده توسط مازیار | موضوع: | لینک ثابت |
*
*
*
*


SongCode.blogfa